تبليغاتX
My Notes























My Notes

چه خوشحال بودم زمانی که در کنارت بودم ولی نمیشناختمت!

سلام بچه ها ببخشید این مدت اینترنت نداشتم و هنوزم ندارم به زور آپ کردم مراقب باشید بای بای
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 14:33 توسط Ali| |

سلام

 

دیدین اینم از شانس گند ما! آخه یک نفر چقدر می تونه بد شانس باشه! نتایج آزاد اومد! فیزیک اتمی قبول شدم! بدتر از این نمیشه! انتخاب اولم رو قبول نشدم! اونم با تراز 5100 نسبت به 5500!

مگه یک نفر چقدر باید بد شانسی بیاره؟ ای خدا ؟ من چه گناهی کردم که این قدر بدبختی باهم باید سرم بیاد؟ 

می دونین از همه بدتر چیه؟ این که 7 روز دیگه که نتایج دولتی هم بیاد وضع همین طور باشه! در این صورت واقعا خود کوشی می کنم! هیچ کدوم از این نامردا در مورد پاره وقت نگفت وگرنه الان راحت و آسوده نشسته بودم! ای تو روح این زندگی! واقعا لعنت! ( خودتم بیکار نشین بخون ! چندتا فحش بده!)

اگه این درصد ها رو توی دانشگاه دولتی داشتم الان رتبم زیره 8000 بود! هییییییی خدا!!!!!


دعا کنین تورو خدا! اگه دولتی در نیام دوباره افسردگی می گیرم!  


نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 13:29 توسط Ali| |

سلام! اینم ادامه داستان!

فردای همه ی اون اتفاقا!

صبح ساعت 7:30

مامان دختر: دختر پاشو باید بری کلاس!

دختر: مامان ول کن می خوام بخوابم!

مامان: باشه! الان می گم بهت

و مامانش یک لیوان آب روی صورت دختر ریخت!

دختر: مامان این چه کاریه می کنی؟؟؟؟!!!!!!

مامان : تو رو بیدار!

در همین حال پسر:::

الو! رضا؟ سلام عزیزم ! کدوم گوری هستی؟

رضا: سر قبرت دارم فاتحه می دم!

پسر: مسخره زود باش بیا

رضا : یالا آماده باش!

ساعت 8

دختر: سلام! جزوه کو؟

پسر: سلام تراکتور! صبر کن الان بت می دم!

دختر: آفرین پسر خوب! خدافظ

چند لحظه بعد

دختر: مهتاب! پسره بی شعور در میاد می گه تراکتور به من!

مهتاب: والا خیلی خوب بات کنار اومده! باید بیشتر بارت می کرد!

دختر: حالا تو طرف اون رو می گیری؟

مهتاب: ول کن! امروز با رضا قرار دارم دیونه!

دختر: خولو چل!

مهتاب: ببین دختره ی کله پوک! استاد دیر میاد! میری روی اون صندلی کنار اون پسره می شینی!

دختر: از کجا می دونی استاد دیر می یاد؟

دختر: خیلی خوب! برو!

دختر و پسر روی صندلی ساعت 8:30

دختر: وای خیلی گشنمه!

پسر: منم!

دختر : بریم اونجا یک مغازه هست!

پسر: باشه!( در اوج خوشحالی)

چند لحظه بعد!!!!!!!

پسر: اون دوستت نیست؟

دختر: آره! خوده خره شه!

پسر: اونم که رضا ست!

دختر : مگه تو می شناسی رضا رو؟

پسر: دوستمه!

دختر : ای خدا!

پسر: من یک فکری دارم!

دختر: چه فکری؟

پسر: ......! 

دختر: فکره خوبیه

......................!

 

دختر: ااااااااا! یه سلامتی! مبارک باشه!
مهتاب: حالا ببینم چی می شه!

مهتاب : به خودم مربوطه! ولی کاری که گفتم می کنی! پسر گیر نمیاد هااااااا!

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 17:31 توسط Ali| |

خب به در خواست بعضی از دوستان قسمت بعدی داستان طنز خودم رو می زارم برای شما عزیزان!!!!

 

بعد از کلاس ساعت 1:00

پسره داره نگاه می کنه دختره رو و از حقه ی قدیمی جزوه می خواد وارد کار شه!
دختر هم یکم واسه اینکه دیر کرده ناراحت شده!

شرح حال:

پسر: سلام

دختر : علیک

پسر: می خواستم اگه می شه...

هنوز حرفش کامل نشده بود که دختر مثل وحشیا پرید وسط حرفش!

دختر: ها ؟ چی؟ جزوه می خوای؟ بیا بگیر!

پسر: کی بهتون برگردونمش؟
دختر: خیلی زود!
پسر: یعنی دقیق کی؟
دختر: می گم زود دیگه!
پسر: پس لطف می کنین ...!

دختر : نه! اصلا جزوه رو بده!

پسر: نه! غلط کردم! باشه باشه! خدافظ

 

ساعت 2:00

پسر داره با دوستش رضا بر می گرده!

رضا: چی شد دختره ؟ گرفتی؟

پسر: نه!

رضا در حالی که داره از خنده می ترکه می گه: خورد تو ذوقت نه؟

پسر: آره

رضا : خب ...!
پسر: رضا خفه شو!
رضا : باشه!

در همین حال دختر

دوستش : خره نفهم! چرا بش شماره ندادی؟
دختر: برو بابا!

دوستش: دیونه ! کی پیدا می شه تو رو بگیره؟

دختر: هر خری پیدا بشه به تو هیچ ربطی نداره!
دوستش: برو بابا! به همین روی خوش نشون بده تمام کن!
دختر هیچی نگفت!

 

فرداش! دانشگاه

(یهو پریدم فردا  دلیلش اینکه رفتن خونه خوابیدن! هیچ اتفاقی هم نیفتاد!)

پسر: سلام

دختر: سلام ببخشید دیروز یکم بد صحبت کردما!

پسر: نه اشکالی نداره! همه می زنن تو سره ما! شما هم روش!

دختر: خیلی خوب! لوس نشو!

پسر: بله!

دختر: این استاده چه منگله!

پسر: خیلی هم بد نیست! از استاده کلاس ساعت بعد که بهتره!

دختر: اوم! آره!

پسر: من جزوه رو بیشتر نیاز دارم! لطف کنین این شماره رو به من بدین!

دختر: (تو ذهنش : به آرزوت رسیدی!) بله بفرمایید!

 

اینم از این! بازم ادامه بدم؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 0:26 توسط Ali| |

سلام دوباره!

بعد از این مدت که همش آپ های بی مزه گذاشتم ، گفتم که یک آپ کنم که باحال باشه!

 

ساعت 7:00

دختر : خاااااااااااااااا پووووووووووووه خاااااااااااااااااااااااااا پوووووووووووووووه!

پسر: بلند میشه! هنوز  خوابه! ساعت رو نگاه می کنه و میگه: هنوز مونده!

 

ساعت 8:00

دختر : خاااااااااااااااا پووووووووووووه خاااااااااااااااااااااااااا پوووووووووووووووه!

پسر: بلند میشه! در همین لحظات پتو گیر می کنه بین پاهاش و شتلق! می خوره زمین!

 

ساعت 9:00

دختر : خاااااااااااااااا پووووووووووووه خاااااااااااااااااااااااااا پوووووووووووووووه!

پسر: روی مبل داره بقیه خواب دیشب رو می بینه!

 

ساعت : 10:00

دختر : خاااااااااااااااا پووووووووووووه خاااااااااااااااااااااااااا پوووووووووووووووه! البته قبلا در جهت جنوب غرب خوابیده بود! حالا اومده سمت جنوب شرق!

پسر : خاک تو سرم ساعت ده ! بدو بدو می ره لباس می پوشه! دنبال لنگ جورابش می گرده!

پسر: مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان ! جورابم کو؟

مامانش: برو بگرد پیدا کن! همون جاس!
پسر: همون جاس یعنی دقیقا کجا؟

 

ساعت 10:30

دختر : خاااااااااااااااا پووووووووووووه خاااااااااااااااااااااااااا پوووووووووووووووه!

پسر: الو! رضا ؟ کدوم قبرستونی هستی! من یک ساعته اینجا معطل تو هستم! احمق زود باش دیگه!

 

ساعت 10:45

دختر: داره آروم آروم بیدار میشه که میبینه ساعت 10:45 و دیگه زمانی تا شروع کلاس نمونده!

دختر: ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان چرا بیدارم نکردی؟

مامانش: چند بار صدات زدم ! گفتی می خوام بخوابم! خوب چیکارت کنم!

دختر در حالی که هنوز خوابه و نه صورتش رو شسته و نه مسواک زده! تو کمد دنبال مانتو و مقنعه می گرده! اندر همین احوالات گوشیش زنگ می خوره!

دختر: الو! کیه؟

دوستش: الو سلام عزیزم! کجایی تو؟
دختر: مامانم بیدارم نکرد! دارم میام! راستی مهدی چی شد؟

دوستش: مهدی که ...! مهدی رو حالا بیخیال ! بیبنم رضا چی می شه!

دختر: رضا کیه؟

دوستش : هیچی ولش کن! نمی شناسیش! کاری نداری عسیسم؟

دختر: نه خدافظ!

 

پسر: سلام عوضی! می دونی چقدره الافه تو هستم! احمق! بی شعور!

دوستش: خب به درک! می خواستی خیره سرت با تاکسی بری! ما رو ببین با کی می خوایم بریم سیزده بدر!
پسر: راستی رضا دختره چی شد؟
دوستش: هیچی بابا دیشب زنگ زدو اس ام اس داد و کوللی بام حرف زد ! تو نمی خوای یه دختری چیزی؟

پسر: برو بابا!

دوستش : من که می دونم تو کدومشون رو می خوای! همون دختر خولو چله دیگه؟

پسر: یک دفعه دیگه بش توهین کنی می زنم که تا یک هفته بو جوراب بدی هاااااا!

ساعت 11:00

دختر: همچنان با سرعت می دود که به کلاس برسه!

پسر: وسط کلاس نشسته منتظر دختره!

 

بعدن بقیه رو می گم! به حد کافی زیاد شد!

 




تذکر 1 : خودم ساختمش!

تذکر 2 : هر گونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد! حتی شما دوست عزیز!

تدکر 3 : اگه پیشنهادی در مورد این داستان دارید بگید!

تدکر 4 : این داستان فقط یک شوخیه! کسی بهش بر نخوره! فقط محض خنده هست! وگرنه ما که می دونیم اینطور نیست! (آره جون عمت!)
  

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 14:20 توسط Ali| |

سلام

چند روز یک آپ گذاشتم که نوشتم خراب کردم و اینا! حالا ادامه و انتخاب رشته! یکی از فامیلامون که مشاوره اومد که با من در مورد این بحث شیرین(!) انتخاب رشته . توضیحات رو کامل دادد و با توجه به اینکه من چی دوست دارم واسم چندتا گذاشت کنار و گفت که اینا رو ببین چطوره! اگه اون لحظه قیافه منو می دیدین که چه شکلی شدم از خنده میمردین! خلاصه اینکه فقط می تونم کاردانی برم! کارشناسی هم می تونم اما جای دوووووووور! که البته چون شبانه محسوب میشه انگار که دارم دانشگاه آزاد میرم! (واسه اون دسته از دوستان خنگه خدا بگم که شبانه با روزانه فرقش در اینکه باید پول بدی ولی نه خیلی زیاد و اینکه خوابگاه نداره) دیگه کلافه و اینا گفتم صبر می کنم سال دیگه یا اینکه اگه آزاد دشته خوب( مهندسی صنایع یا پلیمر) در اومدم میرم! 


تذکر یک : هنوز تو شوک هستم!

تذکر دو : درس بخونین! می دونم خیلی سخت و عذاب آوره اما بدتر از درس خوندن میشه این!

تذکر سه: یکم سعی کنید خوشحالم کنین!

تذکر چهار: واسم دعا کنید!

تذکر پنج: این چند روز هرچی می خوام یک عکس طراحی کنم چیزی به ذهنم نمی رسه! کمک کنین!


نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 23:9 توسط Ali| |

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد ...
دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم وگرنه تو باید همه ما را به یک مهمانی مفصل دعوت کنی!
ملا قبول کرد ...
شب به آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید!
گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟!
ملا گفت: نه! فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.
دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی!
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل من بیایید.
دوستان یکی یکی آمدند اما نشانی از ناهار نبود!
گفتند: ملا انگار ناهاری در کار نیست!
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده!
دو، سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود!
ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم!
دوستان به آشپزخانه رفتند تا ببینند چگونه آب به جوش نمی آید!
دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده و دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده!
گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.
ملا گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟! شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 0:18 توسط Ali| |

سلام

خرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااب کردم!

مجاز شدم اما اون طوری که دلم می خواست نشد! آزاد که در میام! البته همون اول هم روی دولتی حساب نمی کردم! اما فکرم نمی کردم این طوری شه! یکم دعا کنید این مهندسی صنایع رو دربیام! غم باد گرفتم خووووو! 

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 17:51 توسط Ali| |

چه سلامی!


امروز مثل همیشه از خواب پا شدم. یکم دلم درد می کرد. اما توجهی نکردم! چند دقیقه بعد دیدم داره بدتر می شه. پس به مامان گفتم : قرصی چیزی هست بخورم؟
مامان: آره صبر کن!

قرص رو که آورد خوردم . اما یکدفعه احساس کردم داره معدم میاد تو دهنم! (البته فکر کنم بدونید چی می گم! ) خلاصه چشمتون روزه بد نبینه چنان دلو درد گرفت که پاهامو می زدم به تخت! دیدم نه تنها دردش کمتر نمی شه بلکه داره مثل یک تابع درجه 2 صعود می کنه! رفتم دکتر 2تا آمپول داد که نوشه جان کردم! خلاصه دیدم بازم تغییر نمی کنه و داره بیشتر می شه! از درد زیاد با دستام پتوی رو تخت رو گرفته بودم و فشار می دادم! چند دفعه حالم به هم خورد! ( شرمنده نمی تونستم نگم!) یکم تصمیم به استراحت گرفتم!

 یکی دو ساعتی خوابم برد! بعد که بلند شدم از خواب دیدم دل دردم کمتر شده! اما در عوض همه ی استخوان های بدنم درد می کنه! انگار چند نفر حسابی کتک کاری کردن با من و حالا وسط نا کجا آباد ولم کردن به امان خدا!

قدرت حرف زدن نداشتم! با ایما و اشاره به بقیه می فهموندم چی می خوام! خلاصه بهتر شدم و یکم غذا خوردم!

 

تذکر 1 : امیدوارم این مطلب رو قبل یا بعد از غذا نخونده باشید!

تذکر 2 : همین الان که دارم این مطلب رو می نویسم دلم درد می کنه یکمی!


تذکر 3 : مراقب خودتون باشید! وحشتناک تر از دل درد تو این دنیا نیست!

 

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 20:10 توسط Ali| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااام

 

دیروز رفتم با بچه ها فوتبال بازی کنیم. تعدادمون کم بود برای اینکه با خودمون بازی کنیم. برای همین به پیشنهاد چند نفر دیگه رضایت دادیم که با اونها بازی کنیم. ما همه کوچیکو ریز اندام بودیم اما اونااااااااااا واییییی ! هر 5 نفر ما اندازه یکی از اونا بود!
از اونجایی هم که زمین بازی خاکی بود فهمیدیم که غلط بزرگی کردیم که قبول کردیم با اینا بازی کنیم! بازی که شروع شد 2تا گل پشته سره هم نوشه جان کردیم. بعد از چند دقیقه روند بازی آروم ترشد و تونستیم جبران کنیم. من که موهام خیلی بلند شده و همه هم ریخته روی صورتم! هی میزدمشون کنار دوباره میومد پایین! پاس که می رسید نه توپ رو میدیدم نه پاهامو نه دروازه نه بچه ها!!!!!
اونا هم هی داد میزدن علییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!

من :

بروبچ :

زمینم که خاکی بود و کفشهای من نامناسب! دیگه خلاصه چشاتون روزه بد نبینهمی دونستم زمین خوردن باعث می شه تمام پدربزرگامو ببینم! تازه این نبود که گردو خاکی می شد که چشم چشمو نمی دید! البته در کل 8-8 مساوی شد و این نقطه ی عطفش بود و گرنه این آخری یک فصل کتک هم از تیم حریف می خوردیم!

تذکر 1: ما با غول ها مسابقه نمی دادیم! ولی کمتر از اون هم نبودن!

تذکر 2: آب نبود ! هلاک شدیم!


تذکر 3: اگه خواستین با ما مسابقه بدین تا یکشنبه وقت دارید چون بعدش ماه رمضونه!

 

Bye bye

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 9:27 توسط Ali| |

Design By : Mihantheme